سرما خوردگی

سرماخوردگی ظاهری من

سرماخوردگی

دو سه روزی بود که حس و حال سرما خوردگی داشتم . تا اینکه دیروز صبح دیگه به صورت کامل سرما خوردگی رو به حد اعلای خودش رساندم . و به همراه سنگینی سر ،فرو ریختن آب از هر وَر ، بی حوصلگی خر و بی حالی بیشتر را با خود به ارمغان آوردم .

ولی خوب باید به کارها هم رسیدگی میکردم برای همین صبح زود زدم از منزل بیرون که ساعت ۱۴۳۰ دیگه نتوانستم تحمل کنم و به خانه روانه گشتم .

یخچال را جستم اندر باب غذایی که تناول کنم برای جلوگیری از ضعف بیشتر که با قابلمه ای مواجه شدم . خوشحال آنرا برداشتم که دیدم چقدر سبک است لاکردار .

درش را که بازکردم دیدم فقط ته دیگی مانده از ماکارونی دیروز ، که همان را با بیحوصلگی هر چه تمام تر در مایکروفر گذاشتم . زمان را بروی ۲ دقیقه تنظیم کردم .

پس از دو دقیقه شروع کردم به کلف زدن ته دیگی که روغن از آن میچکید . کمی هم بواسطه آن دو دقیقه خشک شده بود . به زور ماست و کمی نوشیدنی آنرا دادم پایین  و میل نموده ولی گویا هنوز گرسنه بودم و ضعف داشتم که روی آوردم به خرده بیسکوییت های ته کابینت .

آنها را که خوردم حس کردم که آنقدر شکمم پر شده که بتوان مشتی قرص و دار و دوا را وارد آن کنم . قرص ها را هم خوردم و آمدم روی تخت به خیال اینکه جنازه ای شوم و بیهوش و بخوابم .

که میگویند خواب برادر مرگ است و چند ساعتی بمیرم و بعد از آن برخواسته و سرحال باشم .

ولی زهی خیال باطل چون آنقدر این سرما خوردگی بر من چیره شده بود که نه خوابم میبرد و نه حس و حال برخواستن داشتم . پس گفتم دمی کتاب بخوانم تا حواسم شاید از این حال و احوال پرت شود .

کتاب مردی به نام اوِه را که در اواسطش هستم برداشتم هنوز خط اول به نیمه نرسیده بود که دیدم آب از چشمان و دماغم سرازیر شد و چند قطره ای هم افتاد روی صفحه ۱۰۲ کتاب . گفتم تا یادگاری بیشتری روی کتاب حک نکردم بیخیال شوم و بخوابم و باز هم خوابم نبرد .

واقعا حس و حال بلند شدن از روی تخت را نداشتم وگرنه باید بر پای لب تاپ مینشستم و امورات را رسیدگی میکردم .

 

ساعت حدود ۱۶۰۰ شده بود و من همچنان در حال غلت زدن بروی تخت و ور رفتن با اعضا و جوارح . که ناگهان به این فکر فرو رفتم  که من در حال سرماخوردگی هستم و حال و حوصله ی هیچ کاری را ندارم نه کتاب نه کامپیوتر و حتی نه گوشی و اینستاگرامش که از علایق و اعتیادات من است .

 

شاید این مقاله بدردتان بخورد تاثیرات شبکه های اجتماعی

 

و باید همچنان منتظر بمانم تا این داروها و قرص ها بر من اثر کند که شاید خوابم ببرد که شاید وقتی از خواب برخواستم کمی بهتر شده باشم .

پس باید در حال حاضر فقط درازکش منتظر باشم . و ذهنم شروع به مشابهت دادن این شرایط من با شرایطی از خود من و بسیار زیادی از آدمها در حال سلامتی و سرزندگی و مثلا سرحالی .

سرما خوردگی فکری

یعنی شاید در ظاهر سالم و سلامت و سرحال باشیم ولی همه ما بیشتر اوقات در حال سرما خوردگی ذهنی و روانی و فکری هستیم .

در ظاهر در حال کار  و تلاش هستیم ولی ذهنمان حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارد . بدون اینکه هدف و برنامه ای برای خودمان داشته باشیم در حال سپری کردن روزمره خود هستیم . شاید هم منتظر، که اتفاق خاصی در زندگیمان بیفتد و ما را از این روزمرّگی نجات دهد .

سرماخوردگی جسمی با خوردن چند شلغم و آبلیمو عسل و استامینیفون کدیین و آموکسی کلاو و مقادیری دیگر دارو و نهایتا با خانه نشینی چند روزه قطعا خوب خواهد شد و ما را به کشتن نخواهد داد انشالله .

سرماخوردگی ذهنی میتواند بکشد

ولی سرما خوردگی ذهنی اگر ادامه پیدا کند ما را خواهد کشت . نه اینکه نوار قلبمان صاف شود نه.  ولی ذهنمان و روحمان را پر میکند از بی حوصلگی و بی تفاوتی و کارهای ثابت و روزمره . نه برنامه ای داریم نه خوشحالیم . حتی اگر در ظاهر بخندیم و نه هدفی . فقط تمام فکر و ذهنمان شده این که چقدر این ماشین خوشگله و کاش این خونه مال من بود  و همه چی مرتبط است با آقای پول .

سرماخوردگی فکری پنهان است

سرما خوردگی

و جالب اینجاست که شاید خیلی ها از این سرماخوردگی فکری اصلا بی خبر باشند . با اینکه مدتهاست به جانشان افتاده و رهایشان هم نمیکند و خوب اصلا کاری برای درمانش هم انجام نداده اند چون نمیدانستند . ( اگر هدف مشخصی نداریم ،اگر دچار روزمرگی و کارهای ثابت شده ایم ، اگر حس و حال و حوصله نداریم ،اگر فقط زندگی میکنیم که زندگی کرده باشیم وارد سرماخوردگی ذهنی شده ایم )

ولی همیشه راهی برای درمان و جبران هست گاهی براحتی و گاهی هم سخت میشود برایمان .

من پیشنهادم برای درمان یه چندتا مورده که البته روی خودم دارد بسیار خوب جواب میدهد بسیار.

کتاب بخونیم :

حتی روزی یک نیم صفحه ولی مداوم . (اصلا همین پایبند بودن به تداوم یک تصمیم ،در هر شرایطی عجیب حس خوبی روانه میکند به تمام اعضا و جوارح ) . حالا اینکه موضوع کتاب چه باشه اصلا مهم نیست (چیزی که دوستش دارید ولی ترجیحا موضوعی نباشد که سرماخوردگی را به آنفلوانزا تبدیل کند)

هدف بنویسیم :

هدف همان آرزوهای و خواسته های ماست که در فرمول SMARTW قرار گرفته باشد . که این فرمول باعث میشود آرزوهای ما در دسترسمان باشند و به رسیدن به آنها امید داشته باشم که اگه یه سرچ بزنید مدل SMART  یا SMARTW  کاملا متوجه میشید که داستان چیه

نوشتن :

حتی روزی چند خط (حالا هر چی میخواهد باشد مثلا خاطره نویسی ، آرزوهایمان ، اتفاقات روزانه و کلا هر چیزی که درون ذهنتان هست را روی کاغذ بیاورید )

علاقه هایمان :

سعی کنید اوقات بیکاری را با چیزهایی که دوستشان دارید پر کنید . (اگر نمیدانید که به چه چیزی علاقه دارید سری به دوران کودکی خودتان بزنید حتما آنجا پیدایشان خواهید کرد)

به داشته هایمان فکر کنیم و یادداشت کنیم :

لطفا سریع نگویید من که چیزی ندارم .(اگر الان در حال خواندن این مقاله هستید حداقل یک عدد چشم دارید که میبیند . یک گوشی هوشمند و یا یک کامپیوتر دارید که متصل به اینترنت است و حداقل یک دست دارید که میتواند اسکرول کند موس و یا صفحه تاچ موبایل هوشمندتان را  . حالا اینکه این مطلب را  در خانه میخوانید پس سقفی روی سرتان هست یا در مسیر هستید پس پایی برای در مسیر بودن دارید دیگر بماند )

فقط کافیست کمی به اطرافتان نگاه کنید (به اطراف خودتان نه به زندگی دیگران  . اصلا به زندگی دیگران چکار داریم ما ؟؟؟؟)

نتیجه گیری

باور کنید این چند نکته ای که گفتم نیاز به هیچ گونه استعداد خاصی ندارد پس بهانه گیری نکنید که من فلان چیز را بلد نیستم یا این کار را نمیتوانم انجام بدهم فقط باید دلمان برای خودمان کمی بسوزد تا بتوانیم از سرماخوردگی فکری و روانی بیرون بیاییم .

و در آخر اینکه من الان حالم کمی بهتراست و قرص ها گویا اثر کرده اند و من در حال نوشتن هستم ….

 

تجربه رو فقط با شکست میشه بدست آورد ؟؟

تجربه

یکی از جمله هایی که من خودم در این ۲۰ ساله گذشته زیاد بکار بردم و فقط برای آروم کردن خودم بوده :

عیب نداره تجربه شد

این جمله شاید در نظر اول جمله ای خوب به نظر بیاد ولی پشتش کلی حرف و حاشیه هستش

میدونی این جمله رو کی بکار میبریم ؟ وقتی دیگه کار از کار گذشته  ما یک شکست رو توی زندگیمون تجربه کردیم و برای اینکه خودمون رو آروم کنیم میگیم عیب نداره تجربه شد .

توی این سالها من تجربیات مختلفی بدست آوردم چه توی کار و چه توی روابط اجتماعی و مسائل کوچیک و بزرگ زندگی

و توی تک تک این مسائل این جمله رو استفاده کردم .

ولی میشد که با اون مسئله جوری برخورد میکردم که تجربه رو بدست بیارم ولی نه با شکست بلکه با پیروزی .

تجربه

به نظرم یکی از اشتباهترین جمله که افتاده روی زبون همه خلق الله اینه که تجربه از شکست بدست میاد

نه دوست من ! ما میتونیم تجربه رو با پیروزی هم بدست بیاریم . چرا باید برای موفقیت مدام شکست بخوریم ؟ میتونیم برای موفقیت مدام موفق و موفق تر بشیم . خیلی از شکست هایی که برای آدما پیش میاد پیش بینی نکردن یه مسائل خیلی کوچیک و جزییه که اونم از سر هیجاناتیه که توی شرایط مختلف برای هر کسی پیش میاد . باور کنید میشه از خیلی از شکست ها و ناپیروزی ها براحتی جلوگیری کرد .

من نمیگم حرکت نکنیم میگم حساب شده حرکت کنیم بعد اگر به اون افکاری که توی ذهنمون نرسیدیم بگیم عیب نداره تجربه شد .

این نوشته رو هم از دست نده :

ما فقط یک رویا پردازی لعنتی هستیم

میشه کسی اولین بیزنسش با موفقیت سپری بشه بدون تجربه شکست خوردن . میشه کسی یکسال یا دو سال هم برای  به سود رسیدن بیزنسش خاک نخوره و میشه با انتخاب های درست آینده رو بدون شکست به سرانجام رسوند .

کردن توی مخمون که برای رسیدن به پیروزی باید شکست بخوری !! برای موفقیت در کسب و کار باید تجربه کسب کنی و تجربه هم با شکست بوجود میاد . و از این دست شعارها .

بله اینکه من شکست بخورم و پاشم و دوباره شکست بخورم و پاشم و دوباره و دوباره بالاخره به موفقیت خواهم رسید ولی چرا همون دفعه اول یا دوم به موفقیت نرسم ؟ چرا باید حتما ده بار شکست بخورم ؟

باور کنید این ده بار شکست ۷ بارش از سر بی فکریه خودم بوده و ۳ بارش شرایط و موقعیت هایی بوده که من نقش کمی داشتم (توجه کنید نقش کم نه بی تاثیری محض)

میشه با کمی فکر و تحقیق و کم هیجان بودن همون بیزنس اول رو با موفقیت تمام کنم . میشه همون ازدواج اول دقیقا همون چیزی باشه که میخوام . میشه اولین دوستی که انتخاب میکنم همون نفری باشه که بهم خیانت نکنه و تا آخر باهم رفاقت کنیم . و میشه تمام اولین ها بهترین ها باشند .

هیجان زده نباشیم

فقط لازمش اینه که هیجان زده نباشم (این کلمه رو بارها تکرار کردم و خواهم کرد چون مهمترین عامل توی شکست هاست) و با فکر و حساب کتاب برم جلو . میشه قدمها رو کوچیک کوچیک بردارم و میشه درست انتخاب کنم .

ولی این نکته رو هم بگم که اگه واقعا با تمام وجود به این نتیجه رسیدم که تصمیمی که دارم میگیرم درسته دیگه دست دست نکنم و دچار وسواسهای الکی نشم که اگه نشه چی ؟ اگه شکست بخورم چی ؟

اینا توهمات و تفکراتی هستند که قطعا برامون نتیجه خوشایندی رو رقم نمیزنند .

برای موفقیت باید ریسک کرد هیچ شکی توش نیست ولی ریسکی که درصد موفقیتش بیشتر باشه . نه اینکه تو میدونی ۷۰ به ۳۰ بازنده این داستانی ولی باز هم اصرار با انجامش داشته باشی .خوب اگه با کله خوردی زمین آدم و عالم رو مقصر ندون .

حتی ریسک ۵۰ ۵۰ هم خیلی وقتها تو رو با شکست مواجه میکنه ( چون کاملا به روحیات هر نفر بستگی داره و شرایطی که توش هست)

و وقتی که همه چی رو توی این بازی باختی میگی عیب نداره تجربه شد .

ما آدما ازونجایی که طول زندگیمون واقعا معلوم نیست شاید اونقدرا هم فرصت تجربه کردن با شکست خوردن رو نداشته باشیم پس لازمه که توی خیلی از مسائل با فکر بریم جلو نه احساسات و هیجان  با منطق بریم جلو نه وسواس های بیخودی .

توی زندگیمون هدف داشته باشیم  و تمام چهارچوب های زندگی رو بر اساس اونا بچینیم و بریم جلو که اگه این وسط مسطا هم عمرمون تموم شد حداقل بگیم تو مسیر بودیم و تموم شد ……

رویا پردازی

رویا پردازی خیلی خوب و فوق العادست ، خیلی راحته در لحظه چشمات رو میبندی و میری به هر جایی که دوست داری ، با هر کسی که دوست داشته باشی .

رویا پردازی

در یک لحظه خودتو تو کره ماه میبینی که داری قدم میزنی به همراه اونی که دوست داری باهاش باشی اصلا با یه پیکان قدیمی که از پدرت یادگاری نگه داشتی و دیوانه وار داری روی کره ماه ویراژ میدی و کسی هم نیست که تو بلندگوی ماشینش داد بزنه هو یواشتر !!!

 

 

 

رویاپردازی

چشاتو میبندی باز میکنی خودتو برمیگردونی به قرون وسطی وسط جنگهای صلیبی ، سر از یه جنگ وحشیانه درمیاری بینشون قدم میزنی ولی اصلا نه کسی تو رو میبینه و نه ضربه های شمشیر و تیرهاشون بهت آسیبی میرسونه ولی دقیقا یهو یه فواره خون میپاشه تو صورتت که از بازوی سربازیه که دستش قطع شده !!!

 

 

رویاپردازی

 

 

یه پلک میزنی خودتو وسط کارتون فوتبالیستا میبینی که داری کنار سوباسا توی زمین روپایی میزنی ، که یهو کاکرو میاد و توپو ازت میگیره و شوت میکنه به سمت دروازه و اینقدر قدرت شوتش زیاده که میزنه تیز دروازه رو کج میکنه ولی توپش گل نمیشه و تو یه نفس راحت میکشی !!!

 

 

رویاپردازی

اینبار تصمیم میگیری با بستن چشمات بشی یکی از بهترین بازیگران سینما در سطح جهانی که توی مراسم اسکار شرکت کردی و توی جمعیت نشستی و شدی کاندیدای بهترین بازیگر زن یا مرد (حتی تو رویا میتونی جنسیتتو عوض کنی) دل تو دلت نیست و رابرت رنیرو اومده که اسم برنده رو اعلام کنه بعد از چند ثانیه با صدای بلند فریاد میزنه مستر یا میسیز ……….. برنده این بار دوره آکادمی اسکار شده و تو پا میشی و میری جایزت رو میگیری و پشت اون میکروفون معروف از تمام کسایی که بهت کمک کردن تشکر میکنی !!!

 

 

یهو به خودت میای میبینی ثروتمندترین مرد یا زن دنیایی با ویلاهای لوکس در موناکو ، بورلی هیلز و یه خونه چند صد میلیارد تومنی در بهترین منطقه تهران که معمولا فقط چند ماه ایرانی که اونم بخاط پدر مادرته و بخاطر همین چند ماه این خونه رو خریدی با یه پارکینگ از ماشینای خفن دنیا مثلا بوگاتی ویرون یا لامبورگینی گالاردو یه چندتای دیگه که همشون پلاک ملی ایران روشون نصب شده و هر کدوم رو ککه بخوای استارت میزنی و میزنی بیرون !!!

وَ وَ وَ

خوب بعدش چی ؟

 

میبینی رویا پردازی چقدر شیرینه و جذاب و از همه مهمتر چقدر راحت . نه زمان مهمه نه مکان مهمه و هیچ محدودیتی نداره و تو فقط با بستن چشمات میری به هر کجا که خواسته باشی …

ولی آیا بعد ازینکه چشمات رو باز کردی فراموششون میکنی تا دفعه بعد که با چشای بسته بری سراغشون ؟؟؟؟

یا برای یکبار هم که شده تصمیم میگیری با چشای باز هم ببینیشون ؟

آره ما نمیتونیم تو واقعیت به گذشته سفر کنیم یا بریم با پیکانمون روی کره ماه ویراژ بدیم . تازه اگه بتونیم قطعا اونجا یکی هست که از تو بلندگوش داد میزه هووووو چته یواشتر

راهش چیه به نظرتون ؟؟

هر کسی خوب میدونه که برای رسیدن به رویاهاش باید چیکار کنه خوب هم میدونه !!!

میدونی چرا خیلی از ماها توی همین رویا میمونیم و میمیریم ؟ چون رویا پردازی کار آسونیه و نیاز نداریم که براش تلاش کنیم . وقتی صحبت از تلاش میاد خیلیامون جا میزنیم وقتی صحبت از صبر میاد خیلیامون فرار میکنیم .

رویا پردازی کنیم، خیلی خوب و لذتبخش ولی لطفا برای رسیدن به این رویاها یا رسیدن به بخش هایی که واقعا میشه عملی بشه تلاش کنیم .

از کم شروع کنیم . خیلی از ما رویای یه سفر رو داریم که کاملا عملیه . خیلی از ما رویای داشتن یه خونه یا یک ماشین داریم ولی از همون اول بسم الله با یه ۵۰۰ متری تو بالاشهر شروع میکنیم و اینقدر از دسترسمون خارجه که همونجا از ذهنمون پاکش میکنیم . یا ماشین رو با یه بوگاتی که همون اول میگیم که خوب این که پلاک نمیشه اصلا پس بیخیال .آره بیخیال ولی فعلا …

باید از کم شروع کنیم از پس اندازهای کوچیک . از خونه کوچیک از ماشین کوچیک .

خیلی از ماها رویای سفر به اون ور دنیا رو داریم(مثلا برزیل) ولی بهتون قول میدم بالای ۹۰ درصد از این خیلی هامون حتی یکبار سرچ نکردیم که چه جوری میشه رفت اصلا ؟؟؟؟ چرا چون همون اول گفتیم برو بابا (به خودمون)  ما پول نداریم ! من ۲۰ روز باید کار و زندگی رو ول کنم؟؟؟ و هزاران سوال که چون سعی نمیکنی بهشون جواب بدی کلا منصرفت میکنن از رویایی که داشتی

و با خودت میگی همون چشم بسته بهتره و این حکایت خیلی از ما آدمهاست که فقط بلدیم چشم بسته رویاهامونو ببینیم .

 

باور کنید اگه قرار بود تمام کسایی که اسمشونو شنیدیم که زدن ترکوندن و یه جایی یه انقلابی کردن فقط میشستن و چشم بسته رویا پردازی میکردن الان هیچ کدوم ازین پیشرفتها و اتفاقات رخ نمیداد .

از ادیسون بگیر تا استیو جابز

از بتهوون بگیر تا نیم وی آچیچ

از ونگوک بگیر تا استاد فرشچیان خودمون

 

اینا همه رویا پردازی میکردن و در عالی ترین سطح خودش  ولی نه فقط با چشمان بسته . با چشمان باز رویا پردازی میکردن و اینقدر تلاش کردن که با چشمان باز رویاهاشونو دیدن و دارم تصور میکنم رویا پردازی با چشمان بسته وقتی اینقدر لذتبخشه  دیدن اون رویاها با چشمانی باز چقدر میتونه شگفت انگیز و هیجان آور باشه ….